خرداد ماه 1401 درست اواخر امتحانات پایانی کلاس هشتم ات بود بهت زنگ زدم و گفتم عزیزم دلتنگتم میتونی پدرتو راضی کنی بعد امتحاناتت یه شب بیای پیشم بمونی یا ببرمت شمال؟ گفتی چشم . هفته ی بعد امتحان زنگ زدی و گفتی مامان بیا دنبالم پدرم راضیه و گفته هروقت مامان خواست بیاد بگو بیاد دنبالت،منم سریع پاسخ دادم فردا خوبه؟ گفتی بله هفته بعدش دو روزه تو رو بردم رشت و اونجا هم کلی بهمون خوش گذشت. بعدش بهم گفتی مامان یه ارزو دارم براورده اش میکنیدر جواب گفتم چشم
پسرم اما یه شرط داره با معدل بالا قبول شی ارزوتو براورده میکنم یک سیستم کامپیوتر میخواستی که پیشرفته هم باشه واسه بازی کالافقبول کردم و به همراه خودت به مسئول سایتمون زنگ زدم یه سیستم خیلی عالی در عرض یه هفته واست جمع کرد چیری حدود 40 میلیون هزینه اش شد که خودتم دیدی حتی بهت گفت محمدحسین قدردان مادرت باش .قریبا تا دوماه رفت و امدت ادامه داشت هر چهارشنبه میومدم دنبالت و جمعه غروب برمیگردندم تو رو و هر دفعه اونقدر بهت خوش میگذشت که دلت نمیومد برگردی پیش پدرت حتی گاها میگفتی بابا اشکال نداره امشبم بمونم طی اون دو روزی که پیشم بودی تمام تلاشم این بود همه ی غذاها و خوراکهای مورد علاقه تو درست کنمخداروشکر رفت و امد ما ادامه داشت تا یه روز زنگ زدی سستمم کار نمیکنه بازم گفتی کارت گرافیکش ضعیفه و این حرفا خیلی بهم ریخته و ناراحت بودی گفتم به پدرت بگو گفتی اون پول نداره و اهمیت نمیده بازم کارت گرافیک 15 میلیونی واست خریدم و بهت تحویل دادم که با پدرت ببری واست نصبش کنن خلاصه با تمام فشار مالی سعی کردم خواست هاتو براورده کنم و خوشحالیتو ببینم..... جالبه بدونی پدر بی وجدانت عوض تشکر ازم یه بار زنگ زد و گفت بجای این کامپیوتر واسش یه پی اس فو دلنوشتههایی برای فرزندم...
ما را در سایت دلنوشتههایی برای فرزندم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1402 ساعت: 12:52